ماجرای اولین سفر زندگی سارینا 91.12.26
سلام عقشم امروز 29.12.91 سه شنبه است و فردا 30.12.91 روز عید و تو اولین سالی که عید مارو با وجودت زیباکردی از خدا خیلی ممنونم البته ناگفته نماند جنابعالی پارسال هم که عید 91 شما حضور داشتی ولی یواشکی هیچکی از حضور تو خبر نداشت الا اون خدای مهربون و توی نیم وجبی فکرکنم لحظه تحویل سال 16 روزبود که خودت دزدکی توی دلم جاکرده بودی و صداتم در نمیومده
و حالا از اولین سفرت بگم که با منو بابایی رفتیم البته خاله هات و عزیزجونم بودن خلاصه ما ساعت 3.نیم نصف شب 26و12و91 از خواب بیدار شدیم و سریع لباس پوشیدیم تورو از خواب بیدارت کردیم و ؟آمادت کردم بعدش رفتیم خونه مامانم و بعداز اونجا هم رفتیم دنبال خاله فریده و بعد حرکت کردیم اولش انگار هنوز همه کمی خواب بودن ولی بعد 2.3ساعتی رسیدیم نزدیک قائمیه که یک رودخانه ای که پارسال هم رفتیم اونجا عکس انداختیم و دوباره پیاده شدیم واسه عکس انداختن و بعد یه نیم ساعتی رسیدیم به خود قائمیه باباهادی رفت و آش و نون خرید و رفتیم کمی بالاتر درست همون جایی که وقتی برای خرید سیسمونی به شیراز میرفتیم صبحانه خوردیم که یک فضای سرسبز و خیلی دلنشینیه نشستیم و صبحانه خوردیم و بعد به راه افتادیم و رسیدیم دشت ارزن و کمی توت فرنگی خوردیم و باز براه ادامه دادیم و ساعت 9ونیم رسیدیم شیراز و یک راست رفتیم مجتمع زیتون یکمکی گشتیم و بیعد رفتیم طبقه آخرش که مخصوص بازی و کافی شاپ جات خالی چنان ماشین بازی کردیم که نگو اینقدر خوش گذشت بعدا فیلمش نشونت میدم و بعدشم باباهادی توی شانسی ها یه قلب قرمز خوشگل برنده شد و بعد اون ماشین بازی یه چیز خنک میچسبید رفتیم کافی شاپ جات سبز بستنی خوردیم آی چسبید وبعدش دوباره اومدیم بابابایی و خاله فرزانه بولینگ بازی کردیم خلاصه ساعت 12 بالاخره از زیتون دل کندیم و رفتیم چهار راه مشیر برای خرید سمنو وناهار .ناهار که مهمون خاله فریده بودیم جگر و سیب زمینی سرخ کرده و ماکارونی سمنوهم گفت برو ساعت 4 بیا خلاصه برات بگم که رفتیم پارک آزادی تا بشینیم ناهار بخوریم و توهم سرکیف بودی اینقدر بازی میکردی و میخندیدی که نگو بعد ناهار کمی باخاله هات رفتیم گشتیم و اومدیم و ساعت 4 حرکت کردیم چهارراه مشیر و خلاصه رفتیم وسمنو خریدیم و بعد رفتیم پشت ارگ کمی عرقیجات خریدیم و حرکت بسوی ستاره فارس اونجاهم کمی گشتیم بابایی 1لباس خریدو ساعت 9 بود که دیگه براه افتادیم یرای بوشهر و ساعت 2 رسیدیم خونمون


ماجرای اولین سفر زندگی سارینا 91.12.26
